چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

            آتش خشم و جذبه چشم

 

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست

 

کاش از روز ازل دوست نمی‌داشتمت

زیر لب زمزمه می‌کرد و مرا می‌نگریست

 

پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود

که تو گفتی که سر درد سرم نیستُ مایست

 

آتش خشم پر از قهر تو می‌گفت: برو

جذبه چشم پر از مهر تو می‌گفت: بایست

 

کاش- ای کاش - که بی‌واهمه می‌دانستم

راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست

 

گل من! بر تو چه رفته است که بر روی لبت

دیگر آن خنده جادویی بی‌شائبه نیست

 

عاشقت هستم اگرچه هدفی بیهوده‌ست

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری‌ست

 ο

شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر

زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست

 

 

 

/ 5 نظر / 173 بازدید
احمد بی باک

سلام . من نام شما را برای اولين بار از دوستم اسدالله سبزی شنيدم ولی ... اميدوارم از اين به بعد از شعرهايتان بشنوم .

ناصر

سلام دكتر.شاعر همان گناه هميشه را سالهاست مي شناسم و دوستش دارم.كارهاي تازه اش را هم عشق است.بهروز باشيد

darya

خيلی خوشحالم که وبلاگتون پيدا کردم........بد جوری شعراتونو دوست دارم خصوصا همونی که همه دوسش دارن: ای نگاهت نخی از مخمل واز ابريشم................ياحق

نازی

شعرشماراازسالیان دور میشناسم٬یک شعرخاطره انگیز زیبا٬درودبرشماشاعرخوش سخن