خدا چه حوصله ای داشت

  

پرید از سر بامم کبوتری که تو بودی

شکست پیش نگاهم صنوبری که تو بودی


چه سخت می رود از یاد یاوری که تو باشی

چه ساده دادمش از دست باوری که تو بودی


هزار مرتبه گفتند و باز تازه و گیراست

حدیث کهنه عشق مکرری که تو بودی


تمام باغ به اشغال خار هرزه در آمد

در اختفای درخت تناوری که تو بودی


هزار سینه چاک و هزار گردن چالاک

فدای تیغه عریان خنجری که تو بودی


خراب و خسته از سفر باز آمده بودم که خبر با همه کوتاهی طومار بلند رویاهایم را در هم پیچید پیش از آن که مجال یابم که از نزدیکانم بپرسم چه خبر؟ و از میان ریز و درشت آنها چیز دندانگیری دستگیرم شود. صبح چهارشنبه به محض روشن کردن موبایل چندین بار مکرر و پشت سر هم بوق غمبار اس ام اس های بی محل بلند شد تا بوی فاجعه را - پیش از یقین - احساس کنم. همیشه از تلفن ها و اس ام اس های سر صبح هراس داشته ام خبر مرگ تیمور ترنج٬ نصرالله مردانی٬ کیومرث صابری٬ حسن حسینی٬ حسین منزوی٬ محمدرضا آغاسی٬ نجمه زارع٬ منوچهر آتشی و نوذر پرنگ را از همین طریق دریافته بودم ( ما با تکنولوژی مصیبت و معصیت را انتشار می دهیم و تکثیر می کنیم) اعتراف می کنم که خبر هیچکدام به اندازه خبر مرگ عمران صلاحی بهت آور٬ غافلگیر کننده و ناباور نبود باورم نمی شد که آن عطر پر حرارت بالغ که به قول خویی از هر چه نسیم است می وزید دیگر نباشد نه خبر نباید راست باشد. جرات نمی کردم با یکی از فرستادگان پیام - ناشران خبر مرگ - تماس بگیرم ترسیدم نکند راست بگویند مات و مبهوت گذاشتم آوار اندوه مچاله ام کند٬ تا زخم خبر کاری تر شود و درد تازیانه بیشتر ٬ گذاشتم فیلم صامت خاطراتش از برابر چشمانم رژه برود: سال ۷۸ ٬ دانشگاه صنعت آب و برق مراسمی گرفته بود برای فروغ٬ اگر اشتباه نکنم ۲۴ بهمن بود به مناسبت سی و سومین سالمرگش٬داشتم در مورد شعر فروغ حرف می زدم رسیده بودم به تاثیر آن یک غزل تولدی دیگر بر جریان و روند غزل امروز که از میان جمعیت چشمم به چهره گشاده و دهان متبسمش افتاد بلا فاصله اشاره کردم و اضافه کردم به چند نام دیگر و چند غزل دیگر از جمله نام او و این غزل از او:

خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت تو

که هیچ نقص ندارد تراش قامت تو


نشسته شبنم حرفی زلال و ساده و پاک

به روی غنچه لبهای با طراوت تو......

پایین که آمدم همدیگر را در آغوش کشیدیم ضمن روبوسی با آن صدای زلال و مهربان در گوشم گفت: آقا ما لنگ انداختیم!

در ادامه مجری برنامه دعوتش کرد در اول صحبت هاش گفت یک نفر خمیازه می کشید رفیقش گفت فلانی حالا که دهنت بازه حسنی را هم صدا بزن من کارش دارم! و تا آخر - با این که تردید در نگاه و چهره اش موج می زد٬ پس از کتک کاری شاعران و نویسندگان در مجلس سیاوش کسرایی اولین باری بود که در یک محیط رسمی حضور می یافت - با شعر و نثر طنز اشک جمعیت را از خنده در آورد در پایان هم گفت که چگونه همراه یکی از دوستانش از مدرسه فرار کردند  تا به مراسم تششیع جنازه فروغ برسند
فیلم پس از چند پرش زمانی و مکانی به سبزه وار رسید در سال ۸۰ به گمانم٬ از طرف دانشگاه سبزه وار دعوت شده بودیم همراه جمعی از شاعران و نویسندگان که از میانشان مسعود احمدی٬ بنفشه حجازی٬ فرخنده آقایی٬ پگاه احمدی٬ شمس آقاجانی و....به یادم مانده اند٬ من و عمران هم اتاق شدیم صبح بیدارمان کردند تا زودتر به مراسم برسیم دستشوییش طول کشید رفتم در دستشویی گفتم مشکلی پیش آمده گفت نه تو برو من میام رفتم نیامد ظهر قبل از همه بر گشتم ببینم چه بلایی سرش آمده٬ سیفون دستشویی خراب شده بود و نمی توانست آب را تخلیه کند گفت می خواستم قبل از این که تو بر گردی وخراب کاری را ببینی درستش کنم! با تعجب پرسیدم چرا به خدمات هتل نگفتی؟رویش نشده بود باور می کنید!؟شوخی شوخی همه را ترسانده بود که گروه فشارتهدید کرده اند به دانشگاه حمله می کنند می گفت من کتک خورم ملس است شما فکری به حال خودتان بکنید و باز در سال 82 بزرگوارانه در مراسمی که برای من و عبدالجبار کاکایی در ایلام گرفته بودند شرکت کرد  این رباعی را آنجا خواند:

...........................................................

...........................................................
اوضاع جهان کشکی و هر کی هر کی است
کوتاه بیا تا که درازت نکنند
شب در گذشت مرحوم صابری زنگ زد و گفت در حال طنزیم! اطلاعیه‌ایست تا هر گونه ارتباطش را با شعر و شاعری تکذیب کند می‌گفت اگر موافقم اسم مرا هم اضافه کند(پیش از مرحوم صابری چند تن از شاعران به فاصله کوتاهی درگذشته بودند) فیلم به دیالوگ آخر رسید به جایی که قبل از سفر چین به بهانه خداحافظی زنگ زد و گفت راستی آن طرف دنیا چگونه است و آنقدر خوشمزه‌گی کرد تا از صدای خنده‌های من اهل خانه اعتراض کنند که چه خبر است٬ همسایه‌ها خوابند. فیلم بدون تیتراژ پایانی ناگهان تمام شد و من باز به این زمان و مکان لعنتی و واقعی پرتاب شدم.

بدون اغراق و بدون این که نسیم نابهنگام جوانمرگی او احساساتیم کند قسم می‌خورم که او نازنین‌ترین و شیرین‌ترین٬ زلال‌ترین و باحال‌ترین٬ پاک‌ترین و اهل خاک‌ترین انسانی بود که تا کنون دیده‌ام و شناخته‌ام در او کم‌رویی و حجب به شکلی شگفت با طنازی و حاضرجوابی جمع شده‌ بود٬ معلوم نبود که این کلمات گرم و جاندار در کجای تن و جان این آدم به ظاهر آرام و خونسرد نهفته بودند ٬ این عزت نفس و شرم چگونه این همه سال با آن روح سرگشته و ناآرام ساخته بودند؟ این همه تلخی و شیرینی چگونه در کلام او همنشین و عجین شده بودند به راستی که خدا چه حوصله‌ای داشت روز خلقت او٬ بدون تردید خدا کمی از حوصله خود را در روح او هم دمیده بود که اینقدر در عرصه‌‌های مختلف کار می‌کرد و خسته نمی‌شد٬ یکی از روزهای هفته را شورای‌عالی ویراستاری می‌رفت٬ یکی دیگر گل‌آقا٬ روز دیگر سروش ... شعر می سرود ٬ نثر می‌نوشت٬ روزنامه‌نگاری می‌کرد٬ قصه می‌گفت٬ تصحیح٬ جمع‌آوری٬‌ ضرب‌المثل٬ بازنویسی.... هرکار مهمی که از دست قلم برمی‌امد٬ می‌کرد٬ گواه این پرکاری هم کتاب‌های بی‌شمار او در زمینه‌های مختلف.

 طنز شگفت و شکوهمندش بر شعر شیرین و شیوای او سایه افکنده بود چرا که مردم به خنده بیش از شعر محتاج بودند٬ عیب از شعر او نبود از خودخواهی ما بود - کمال بی انصافی -

قبل از اینکه نامه‌های فروغ به پرویز شاپور را چاپ کند٬ چند تایی از آنها را برای من خوانده بود و در لابلای آنها به گوشه‌هایی از طنز دینامیک و وحشتناک مرحوم شاپور و رازداری و سکوت حیرت‌آور او  در رابطه با زندگی خود و فروغ اشاره کرده بود٬ بیشتر طنزهایی که از شاپور می‌گفت در رابطه با سنگ قبر بود که حالا یکی از آنها تمام آن قامت رشید و رعنا را زیر سیطره و سلطه سیاه و سنگین خود گرفته است.

تعجب می‌کنم از انسان مهربان و بخشنده‌ای چون او که چرا اجازه نداد به بهانه عیادت از او «آشنایانش به تماشای پرستار جوان»* بیایند در بیمارستان٬ چرا مثل پایان طنزهایش همه را غافلگیر کرد٬ چرا نگذاشت دوستانش یکبار دیگر آن لبخند ملیح و جادویی را ببینند و آن نگاه زلال را برای آخرین بار بنوشند؟ چرا نگذاشت کسی روی سرش قرآن بگیرد٬ پیش از آن که برود و باران بگیرد**

        می‌روی و گریه می‌آید مرا                      ساعتی بنشین که باران بگذرد

درست است که گشاده رویی و گشاده دستی او حد و مرز نداشت ولی نه در بذل جان ٬ آن هم جانی که پیش از آن که به درد او بخورد به کار دیگران می آمد تا تن و لب خسته شان را بشوراند و بخنداند.

مرگ جرات نداشت در او بنگرد و با او در بیفتد٬ پس ناجوانمردانه غافلگیرش کرد.

روز پنجشنبه در خیابان ایران‌شهر٬ قبل از چراغ چهارراه طالقانی ایستادم و از دور به خیل جمعیت زل زدم٬ جرات نداشتم نزدیکتر بروم٬ نخواستم بروم و ببینم آن قامت بلند را دراز به دراز در تابوتی گذاشته‌اند و انبوهی از آدم‌های معمولی - مردگان عمودی و متحرک - پیرامون او می‌پلکند٬ آمبولانس که راه افتاد٬ رفتم میان جمعیت٬ حالم از خودم و آنها به هم می‌خورد همه را مقصر می‌دانستم مرگ نفرت خفته‌ام را بیدار کرده بود٬ انگار لبخند و مهربانی و مروت و محبت با او مرده باشند.

زاهدان عبوس به وجه خمار نشسته بودند و آن دردی کش خوشخو در میانه نبود تا لب رندان را با گل لبخند بشکوفاند٬ بهشت زهرا هم نرفتم تا نبینم بی‌رحمانه در خاکش می‌نهند و باز می‌گردند٬ تا هرگاه تلفن زنگ زد٬ فکر کنم که اوست ٬ تا نفرت بیدار شده‌ام دوباره بخوابد٬ تا احساس کنم لبخند و مهربانی هنوز زنده‌اند تا..... 

*مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

زندگی از دم در 

 قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد 
در شبی تیره و سرد

تخت حس خواهد کرد

که سبکتر شده است .....

توده زشت کریهی شده ام

بچه هایم از من می ترسند
آشنایانم نیز به تماشای پرستار جوان آمده اند
 مادرم روی سرم قرآن گرفت **
آیه هایش پیش چشمم جان گرفت
ابر ها از هر طرف گرد آمدند
رفتم و پشت سرم باران گرفت
/ 278 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چهل مکتوب

سلام اگه ببينيد و نظر بديد و راهنمايی کنيد . . . ممنون

مسافر عشق

سلام من هميشه به ديدن وبلاگ شما ميايم يکی از وبلاگ هايی که منو هميشه جذب کرده شما هم اگر دوست داشتی يه سر به من بزنی حتما نظرت را راجع به پست جديدم بنويس چون با اين کارت به روشنگری اذهان مردم کمک ميکنی و ما را هم راهنمايی نمودی

فرزانه غلامی

سلام کجاييد رييس؟ نيستيد!

آفتاب

دوست خوبم سلام گلبرگهای بارانی بروز شده و منتظر حضور سبزته

فرشته مهر

در درون خویش زمستانی مساز و خود را از سوز سرما و بی برگی آن منالان... درخزان عمر هم بگذار وجود تو سرشت بهاران داشته باشد ...درخت طبیعت جوانه بزند و نسیم ذوقت خوشه های آرزو را به جنبش درآورد ...دنیای بیرون تصویری از درون تست ...بگذار در دنیای تو همیشه بهار باشد سلام محمل شکسته به روزه و مشتاق و منتظر حضور شما ضمنابدون اجازه اما با افتخار وبلاگ شما رو به پیوندامون افزودیم موفق باشید و خدانگهدارتون

۱۴panjereh

مثل هميشه عالی بود

چراغی

زيباست استاد دل ادم رو تنگ می کنه می برد تا انجا که حس کنی بايد خوب بود و بعد رفت تا بمانی در ذهن ها يک زمانی شعری به يکی از آشنايان داده بودم که با شعر سر و کار داشت تا به شما نشان دهد.و نظر بدهی از آن روز تا اکنون چند سال گذشته و هنوز منتظر نظر در مورد نوشته هايم که به کسی نشان نداده ام هستم .استاد از شما دعوت می کنم بی ريا و به دور از تعارف احساس مرا نقد کنيد. آن شعر که گفتم داده ام تا به شما نشان دهند اکنون جز چند خطی از ان بقيه را به ياد ندارم و آن: شبی ياد دارم شبی بارانی نواها غمگين چشمان گريانی هياهوی شهر خفته آرامی صداها راکد چراغها خاموش آه غمگين دل شکسته ام می دانی صدای باران آهنگ مطلوب هم صدای من هم نوای من اشک چشمانم قطره بارانی اه غمگين دل شکسته ام می دانی در میدان ۲۲ بهمن شبی با بارش شدید باران و چند نفر دست فروش که در گوشه درب پاساژ هلال احمر پناه گرفته بودند تا باران( که برای آنها که در کنار شومینه زیبا نگاهش می کنند)،آنها را نیازارد. دل تنهاييم را به کسی نشان نداده ام بي

سلام. خواهشا اگه میتونید کمکم کنید من دارم در به در دنبال شعر عیادت عمران صلاحی میگردم.اما همه جا مث سایت شما شعر ناقصشو گذوشتند .بابا یکی نیست کاملشو بذاره پس بقیش چی؟ m.rezazadeh0@gmail.com اگه کاملشو پیدا کردید خواهشا برام سند کنید .ممنون