مرثیه ای برای منزوی

 خاک باران خورده آغشته ست بابوی تنت   باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

عصر تلخی بود عصر آخرین دیدارمان        آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت

مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز       موج می زد در خدا پشت و پناهت گفتنت

زنده ای در هر گیاه تازه کز خاکت دمد     گر چه می دانم که ذره ذره می پوسد تنت

با پوزش فراوان از دوستانی که در این مدت به این وبلاگ سرزده اندو چیز تازه ای نیافته اند.

بعد از مرگ منزوی چیزی از سر بغض نوشته بودم که خلا صه کوتاهی از آن را برای اهالی دل و درد  می آورم:

در تاریخ کهنسال این مرز و بوم و در دامان بلند این سرزمین ، جماعتی غریب تر ازجماعت شاعران نزیسته است ، از پدربزرگ حماسی آنان و احیاگر غرور ملی ایرانیان بگیر تا یکی از نوادگان سرگردان این جماعت به نام حسین منزوی که چند روز پیش غریبانه درگذشت.

حیات این جماعت همیشهء روزگار خلوت و خاموشی بوده و فقر وفراموشی و مرگشان غریبانه ترین و بی صداترین مرگ ها.

تلخی این ماجرا آنجاست که هیچ ملتی به اندازه این ملت از شاعرانش نصیب نبرده است ، چه از قبل فخر و مباهاتی که شاعران در نزد جهانیان برایش به ارمغان آورده اند٫چه در تسکین آلامشان در شکست ها و سرخوردگی ها، چه در زمان های عسرت و استبداد که شاعران زبان اعتراض و دادخواهی مردم در مقابل حاکمان و ظالمان بوده اند و چه در لحظات خلوت و ارضاء احساساتشان در عشق و شباب و رندی.

در عین حال هیچ مردمی به اندازه مردم ما در حق شاعرانش اینقدر جفا و کوتاهی نکرده ، دلیل این مدعا و  مصداق این تناقض شعر و زندگی همین غزلسرای بزرگ و آدم یک لاقبای منزوی ست که ذکرش رفت، بدون اغراق در صد سال اخیر هیچ غزلسرایی نتوانسته به اندازه منزوی غزل فخیم، جاندار و محکم بگوید و هیچ کس هم به اندازه او زندگیش سست و متزلزل و ویران نبوده است، در مراسمی که دو سه روز پس از مرگش در دانشگاه شهید بهشتی گرفته بودند من با یک ساعت ونیم تاخیر رسیدم،در ازدحام خیابان سئول به خاطر نمایشگاه کتاب گیر افتاده بودم، در همان مراسم به این تناقض رفتاری ایرانیان اشاره کردم و گفتم در هیچ جای دنیا -  حتی در کشورهایی که سرانه مطالعه بالایی دارند -  این همه آدم در نمایشگاه کتاب شرکت نمی کند در حالی که سرانه مطالعه مردم ایران یک دقیقه است!!!

در یک سال اخیر هفت هشت شاعر نام آشنا در گذشته اند و بیشتر مسئولین مملکت پیامی داده اند و تسلیتی گفته اند در حالی که شعر هیچکدام به پایه و مایه غزل منزوی نمی رسد ولی دریغ از یک پیام حتی از طرف وزارت ارشاد یعنی متولی اصلی و رسمی ادب و فرهنگ این مملکت که البته حرجی بر آنان نیست اگر غزل منزوی به مذاقشان خوش نمی آید،   دریغ از مردم آن هم هیچ٫ دریغ از شاعران که در مراسم تشییعش در خیابان ولیعصر -  روبروی بیمارستان رجایی – تعدادشان از عدد انگشتان یک دست فراتر نمی رفت.

 باری چه می توان کرد جز این که آفتاب را در فراسوهای افق بپنداری و جز عزیمت نابهنگام تو را گریزی نباشد.

 

وکلمه بودوجهان درمسیر تکوین بود   و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود

وعشق روشنی کائنات بودو هنوز       چراغهای کواکب تمام پایین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید      که بار عشق برای فرشته سنگین بود

وزندگانی و مرگ آمدندو گفته نشد       کز این دو حادثه اولی کدامین بود

وآمدیم که عاشق شویم و در گذریم     که راز زندگی و مرگ آدمی این بود. 

/ 7 نظر / 90 بازدید
Ehsan

سلام وبلاگ خوبي داريد . من يک گالري عکس از شهر هاي ايران درست کردم که شما نيز مي توانيد لينک آن را در وبلاگتان بگذاريد و وبلاگتان را به يک گالري ناب و زيبا مجهز کنيد .در ضمن بزودي لينکهاي ديگري نيز به اين کد اضافه مي شود که در حقيقت يک بانک عکس است .جهت تمايل مي توانيد نمونه کد را در قسمت گالري وبلاگ ببينيد

سعیدی راد

دکتر جان سلام. نوارها رسيد؟يادش بخير. ... آخرين باری که ديدمش در شب بزرگداشتش بود. آن شب همه غزل عاشقانه خواندند حتی نادر بختياری!! يادت هست؟ اما وقتی خود مرحوم منزوی آمد غزلی بسیار زیبا برای حضرت زهرا (س) خواند.... خدايش بيامرزد!

روابط عمومي اين هفته جلسه 5 شنبه ها

«ششمين جلسه شعر پنج شنبه ها»/ زمان: 5 آذر 1383 - ساعت 12 – 15/ مكان: خيابان وليعصر- بالاتر از پارك ساعي - نرسيده به توانير كوچه احتشام – بوستان نظامي گنجوي- باشگاه شهروندان جوان/

فصل شعر،به صرف شعر،شيرينی وچای و احيانامسخره بازی!

سلام ... فصل شعر پاييز دانشگاه الزهرا : چهارشنبه ۱۱ آذر - ساعت ۳۰/۳ تا ۶ بعد از ظهر - ميدان ونک / خيابان ونک / دانشگاه الزهرا / آمفی تاتر شماره ی ۱ ... همه دعوت هستيد ! در ضمن من ريش گرو گذاشته م ! لطفا ضايعم نکنيد ! ... اطلاعات تکميلی در وبلاگ ناقابل اين ريش گرو گذاشته ی ... !

نيروانا

سلام آقای دکتر. از پيدا کردن وبلاگتون خوشحالم. موفق باشيد و... فعلن همين! تا بعد!

Ϙ ی ی ی Ґی ی ی ی ی ی یی ی Ȑ ی ی ی ی ی . ی ی ی ی ی ی ی ی ѐ

سعید

سلام دکتر عزیز فقط می تونم بگم از اینکه با این همه گرفتاریهای رنگارنگ زندگی ، به افرادی مثل شما برمی خورم که احساسات اونها هیچ رنگی به خودشون نگرفتن و بوی سادگی می دن، لذت می برم و می بالم به اینکه از نزدیک با یکی از این افراد به نوعی زندگی می کنم.