در آستانه صبحیم و آفتاب شدن

   

در آستانه صبحیم و آفتاب شدن

دوباره شرم حضورت دوباره آب شدن

 ستاره های بلند طلیعه دار سحر

چقدر مانده به فردا به آفتاب شدن؟

 بریز از این می دوزخ تبار تلخ بریز

هنوز چند قدح مانده تا خراب شدن!

به هیچ جا نرسیدیم از انتساب به عقل

خوشا به دست تو ای عشق انتخاب شدن

/ 102 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترتیزک

تشدید رویکرد زبانی شاعران از اواسط دهه هفتاد به بعد باعث غفلت عده کثیری از انان از محتوا گردید چنانکه بداهه نویسی وحذف معنا در ساختمان بندی های خاص محل توجه شاعران شد که تعدد تولیدات از ان دست وحتا تا کنون خود شاهد بسنده ای بر این مدعاست حال اینکه استعمال مولفه های مشترک وشباهت نوشتاری ومتعاقبا حذف فردیت ها در ملازمت فقدان معنا ، صلب اعتماد مخاطبان را به همراه داشت با این همه عده ای از شاعران نیز خویشتن داری کرده وبا عنایت واشراف بر حدود وثغور شعر معاصر وبحران مخاطب ونیز درک ودریافت تمنیات مخاطب با کنکاش در روزمرگی ومظاهر وجوانب اکناف خویش در تلفیق والتقاط تاریخ واسطوره ونیز اشنایی زدایی ازمضامین مطرود و رفتار مالوف کلمات به برساختن شعری تاویل مند اهتمام ورزیدند : به روزم ومنتظر.

ترتیزک

تشدید رویکرد زبانی شاعران از اواسط دهه هفتاد به بعد باعث غفلت عده کثیری از انان از محتوا گردید چنانکه بداهه نویسی وحذف معنا در ساختمان بندی های خاص محل توجه شاعران شد که تعدد تولیدات از ان دست وحتا تا کنون خود شاهد بسنده ای بر این مدعاست حال اینکه استعمال مولفه های مشترک وشباهت نوشتاری ومتعاقبا حذف فردیت ها در ملازمت فقدان معنا ، صلب اعتماد مخاطبان را به همراه داشت با این همه عده ای از شاعران نیز خویشتن داری کرده وبا عنایت واشراف بر حدود وثغور شعر معاصر وبحران مخاطب ونیز درک ودریافت تمنیات مخاطب با کنکاش در روزمرگی ومظاهر وجوانب اکناف خویش در تلفیق والتقاط تاریخ واسطوره ونیز اشنایی زدایی ازمضامین مطرود و رفتار مالوف کلمات به برساختن شعری تاویل مند اهتمام ورزیدند : به روزم ومنتظر.

آفاق شوهانی

اگر این طور است که شما می گویی پس چرا کتابخانه ی ما در غیاب کتاب های شما می سوزد؟

مسافر

قشنگ بود...خیلی عالی... ممنون از دعوتتان... لذت بردم!!![گل]

مهدی

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم..... شعر هاتو دوست دارم

مهدی اکبری

آن روز که دل در پی دلدار دلم بود، آشفته و شوریده و شیداو نهان بود وآن روز که ز دلدار اثری در دل ما بود، دل در پی او آواره و بی سرو پا بود...

مجید

به سینه سر زند دلم چو مرغ سر بریده پر به سان طفل خسته ای، همش بهانه ای دگر چو ماهی برون زآب، غمین و خسته و خراب به لب رسیده جان او، اما نمی فتد ز تاب از دوریت سرودم بهروز جان.