از مخمل و ابریشم

۱۳۸٤/٥/٢

دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم

 

نامه ۳

 

دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم

نه به آن صبح زلال و

نه به این شب شوم

نه از باران به وجد می آیم

و نه از ابر دلم می گیرد

دیگر از وقایع آنجا برایم منویس

اصلاً به من چه مربوط

که در حوالی باغ بادها درگیرند

 به من چه مربوط

که موج ها سر خود را به ساحل می کوبند

تا بمیرند

بگذار ابرها قطره قطره غم خویش را ببارند

بگذار غنچه ها از سینه تا به دامن

گریبان چاک کنند

آخر چرا باید با طلوع هر ستاره

سئوالی از گریبان من سر بزند؟

مگر من چه کاره ام

که باید به سوسوی ستاره و

سئوال سحر جواب پس بدهم؟

ο

تو اصلاً جای من

آیا چه می کردی اگر از تو

غرامت صبح و خونبهای بهار طلب می کردند؟

گذشت آنکه پیاله ای از نگاه من

حریق عطش هفت قبیله را

 فرو می کشت

من در خاطرات دور دور خودم

 ته نشین شده ام

دیگر بیم هیچ حادثه ای

خواب مرا نمی آشوبد

نه بختک باد و نه رویای باران

و نه حتی تلنگر نام تو !

بگذار راحتت کنم

بیهوده به رویاهایت دل مبند

من به آنجا باز نخواهم گشت

دیگر عرضی نیست.

بهروز یاسمی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ