از مخمل و ابریشم

پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥

گرچه از فاصله ماه به من دورتری

 

گر چه از فاصله ماه به من دور تری

ولی انگار همین جا و همین دور و بری

 

ماه می تابد و انگار تویی می خندی

باد می آید و انگار تویی می گذری

 

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد

می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری

                       *

گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست

و هنوز از یخ و برفاب ولنجک اثری

 

باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آید و می آورد از من خبری

 

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری

 

خبر اینقدر قدیمی ست که هر پیر زنی

خبر اینقدر بدیهی ست که هر کور و کری

 

می تواند که به یاد آورد و بشنودش

تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

                   ***

ببند پنجره ها را که شب هوا سردست

نگو که باد پیام تو را نیاوردست

بنا نبود خبر بی گدار گفته شود

خبر نباید از این رهگذار گفته شود

خبر تو را - نه تو آن را - به یاد آوردست

به باد می رود آن را که باد آوردست

                 ***

ببند پنجره ها را برو بگیر بخواب

نخواستی شب دیگر دوباره دیر بخواب

 

تمام این همه شب را نخفته ای تا صبح

تمام روزنه ها را ببند و سیر بخواب

 

چگونه نام مرا سر بلند می کردی

شبانه ای هم از این دست سر به زیر بخواب

 

چقدر چشم به راهی ٫ چقدر بیداری

تو را به پیغمبر - هان - تو را به پیر بخواب

                     ***

بخواب پوپک من دست از خیال بکش

برو به بستر و در ذهن خود دو بال بکش

 

یکی برای من اینجا که زود تر برسم

یکی برای خود آنجا به شکل دال بکش

 

به روی شانه من کوزه ای بزرگ بذار

به پای چشم خودت چشمه ای زلال بکش

 

ورق بزن به غزلهای دفتر حافظ

و روح خسته خود را به سمت فال بکش

 

« ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست

ببین که در طلبت حال...» هوم...حال بکش

                      ***

بخواب حوصله ها وقت خواب تنگ ترند

میان خواب ولی قصه ها قشنگ ترند

 

                                    لینس ۲۲ مارس ۲۰۰۶

 

بهروز یاسمی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ