|
از مخمل و ابريشم |
|
یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳٩٠ خواب 8 مثل یک ابر رها پاره ای از ماه به دوش آمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود ای معمای شگفت ای شبح وهم آلود ای تو آن آینه کز دست خدا افتاده شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده شبح سرزده از چاک گریبان شبم داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم درد طاقت کش افتاده به جان بدنم شبح هر شب این روح پریشان که منم تو چه می خواهی از این مرد چه می خواهی ها؟ چه تو را می رسد از این همه خود خواهی ها سر من گرم خودش بود تو نگذاشتیش تو به این هروله هر شبه وا داشتیش سرم از وسوسه خالی دلم از حوصله پر اینک اما سرم از درد دلم از گله پر رفته بودی! دو سه سالی خبری از تو نبود آسمان را و زمین را اثری از تو نبود ناگهان سرزده باز آمدی از روزن شب خوش به حال من و این شعشعه روشن شب خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی: که تو را برده ام از یاد ببینم ناگاه - با همان جلوه همان سایه همان چشم سیاه به من از فاصله یک قدمی زل زده ای بین خواب من و بیداری من پل زده ای
آمدی باز به خوابم که در آری پدرم زندگی هر چه نیاورده بیاری به سرم دست بردار از این شاعر بیچاره برو نه فقط امشب و فردا شب و...یکباره برو من بمیرم برو اما نروی برگردی نروی باز پشیمان بشوی برگردی گرچه آنقدر به من سر زده ای پیشترک که به دیدار تو معتادم از این بیشترک ولی ای دوست برو جان من این بار برو نروی باز نیایی نروی باز...بیا ! شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩
پرده اول سال 78 به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را به دست ابرهای تیره دادی آفتابم را و حالا مثل نیلوفر به دنبال رد پایت به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت اگر روزی برایت می نوشتم التهابم را و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابم را و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را که تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را
پرده دوم ده سال بعد!
خدا را کدخدا ای حاکم آبادی بالا بگو تا دخترت دریابد این حال خرابم را بگو زلف سیاهش را نریزد بر سر و رویش نیامیزد به ظلمت قرص ماه و آفتابم را بگو بر من بشوراند جوانان دهاتی را ببیند غیرت طوفان تبار عشق نابم را بگو تا دخترت پایین بیاید از خر شیطان بگو نگذار تا ناگه بگیرد خون رکابم را بگو این عاشق از آن عاشقان داستانی نیست بگو این کله خر می بندد از نو راه آبم را خلاصه گفته باشم کدخدا دیگر خودت دانی همین حالا همین امروز می خواهم جوابم را
اشاره : دوست، برادر و همشهری شاعرم عبدالجبار کاکایی غزلی دارد با همین ردیف و همین قافیه، در سال 78 پرده اول این غزل را با اشاره و پیش درآمد غزل کاکایی دادم به دوست دیگر شاعر جناب علیرضا قزوه تا در صفحه نازنین و جوانمرگ بشنو از نی چاپش کند هر دو غزل در قالب یک غزل! و به نام من در صفحه بشنو از نی چاپ شد و اگر اشتباه نکنم در شماره بعدی آقای قزوه این اشتباه را اصلاح کردند این اتفاق باعث شد تا از خیر این غزل بگذرم و گذشتم و در دفتر شعرهایم یادداشتش نکردم تا چند وقت پیش که در لای کتاب "آسیا در برابر غرب" شایگان چرکنویس آن را پیدا کردم و تا از مه غلیظ خاطرات ده سال پیش بیرون بیایم پرده دوم آن - به شکلی که در بالا خواندید - سروده شده بود و در حاشیه چرکنویس نگاشته شده بود چرا و چگونه؟ من نمی دانم شاید تقدیر این غزل این بود شاید من پیر شده ام و دلم می خواهد به رویا و خیال بافی پناه ببرم شاید...و شاید صد هزاران شاید دیگر
یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۸ ای عشق ای آزادی... دیریست در غیاب تو تحقیر می شویم بازیچه تحجر و تزویر می شویم آزادی ای شرافت سنگین آدمی این روزها بدون تو تعزیر می شویم فواره رها شده مصداق سعی ماست پا می شویم و باز زمینگیر می شویم قد راست می کنیم برای صعود و باز از ارتفاع خویش سرازیر می شویم امروز عقده دلمان باز می شود فردا دوباره بغض گلوگیر می شویم * ما قله های مرتفع فتح ناپذیر با سادگی به دست تو تسخیر می شویم ای عشق ای کرامت گسترده ای که ما در پهنه زلال تو تطهیر می شویم گرچه به اتهام تو تعزیر می کنند گر چه به جرم نام تو تکفیر می شویم اما بی آفتاب حضور همیشه ات مصداق بیت مختصر زیر می شویم: یا در هجوم حادثه بر باد می رویم یا روبروی آینه ها پیر می شویم یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸ ؟؟؟ کدام روز این شب تن به آفتاب دهد سوال روشن ما را کسی جواب دهد
یکی جواب دهد این سوال را که چقدر خزان بیاید و هی دسته گل به آب دهد
گرفته ایم به گردن گناه عالم را نشسته ایم که ما را خدا عذاب دهد
صدای خسته ما را که کس نمی شنود مگر به کوه بگویی که بازتاب دهد
میان این همه آدم کجاست اهل دلی که شرح قصه ما را به آن جناب دهد
چو روح باده و تاثیر عشق در سر و دل از اضطراب بگیرد به التهاب دهد
کلاغ های کذا را از این چمن ببرد به دشت و کوه کبوتر دهد عقاب دهد
به ابر امر کند تا بیاید و برود به تشنگان زمین آب و آفتاب دهد
بهار را بکشاند به متن این شب سرد به باغ برگ ببخشد به گل گلاب دهد
به هم بریزد و از نو بسازد القصه روایتی دگر از این ده خراب دهد
***
زیاد سخت نگیرید ای مسلمان ها به کافری که به ما کاسه ای شراب دهد
"مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ" * تو وعظ می کنی و او شراب ناب دهد
......
* مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد "حافظ" سهشنبه ۱ دی ،۱۳۸۸ برای پلنگ سر کش ومغرور کوه دالاهو پدرم پدرم! آن که قبل در غزلی ، گفته بودم پلنگ دالاهو* در کمینگاه خویش خوابیده ست، بی توجه به این رم آهو
آن سوی نرده های مهتابی، با غرور و وقار رفته به خواب آهوان با هراس می نگرند ، در تن کوهوار خفته او
شعله در چشم او نمی رقصد، صخره از نعره اش نمی لرزد رعشه بر جان کس نمی افتد، از دو کانون زیر آن ابرو
شب شب سور گرگ و روباهست،آری امشب سربزنگاهست چشمها در پلنگ زل زده اند ، می درخشد چراغ از هر سو
می شود باز هم بلند شوی، یا سر جای خود تکان بخوری تا بریزد به هم معادله ها ، بشکند تا طلسم این جادو
یک طرف بیم و یک طرف امید، سایه ها در گمان و در تردید تا تو برخیزی این رم آهو ، سر خود را نهاده بر زانو
تو ولی بی خیال این همه چشم، خالی از کینه و تهی از خشم خفته ای در کنام خاموشت ، مثل کوه بزرگ دالاهو
***
*پلنگ سرکش و مغرور کوه دالاهو چرا نمیرمد از پیشت این رم آهو
نه پای دره و دشت و نه شوق قله و کوه پلنگ خستة غمگین، چه رفته با تو بگو؟
مگر نه پنجه کشیدی به روی صورت ماه مگر نه خیز گرفتی به گردة آهو
پس آن غرور پلنگانه گذشته کجاست؟ کجاست شور و شر آن دل مخاطره جو؟
چه شد غریو بلندت میان دشت، چه شد؟ کو آن شرارة خشمت به وقت معرکه، کو؟
قبول نیست پدر، صخرهها نمیلرزند از ارتعاش صدایت ز گرمگاه گلو
دوباره نعره برآور ز تنگ سینة خویش دوباره لرزه در افکن به کوه دالاهو جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۸ حق داشت آدم در من دوباره زنده شده یاد مبهمی دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من یعنی زیاد یعنی همسنگ عالمی دریا کجا و باغ کجا؟ سهم من کجا؟ من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی - ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی احساس می کنی که دلیری که رستمی مثل اساس فلسفه و فقه مبهمی مثل اصول منطق و برهان مسلمی هم چون جمال پرده نشینان محجبی هم چون بساط باده فروشان فراهمی - حق داشت آدم آخر بی عشق آن بهشت کمتر نبود از برهوت از جهنمی - با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لبگزه قصری پر از فرشته و دیوار محکمی؟ - باید مجال داد به خواهش به وسوسه باید درود گفت به شیطان به آدمی! یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۸ چقدر ماه شدی چقدر گل شدی امشب چقدر ماه شدی چه دلفریب شدی تو، چه دلبخواه شدی
غرور و سر به هوایی چه عیب داشت مگر که سر به زیر شدی باز و سر به راه شدی
تمام پنجره ها غرق بود در ظلمات چراغ صاعقه این شب سیاه شدی
در آستانه آوار بود شانه من که ناگهان تو رسیدی و تکیه گاه شدی
مرا ز راه به در کرده بود چشمانت دوباره راه شدی نه! دوباره چاه شدی
دوباره چاه شدی تا بیفتم از چشمت دوباره مرتکب بدترین گناه شدی
تو باز عاشق آن آشنا شدی دل من چرا دوبار دچار یک اشتباه شدی!؟
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸ آستانه صبح در آستانه صبحیم و آفتاب شدن دوباره شرم حضورت دوباره آب شدن
ستاره های بلند طلیعه دار سحر چقدر مانده به فردا به آفتاب شدن؟
بریز از این می دوزخ تبار تلخ بریز هنوز چند قدح مانده تا خراب شدن!
به هیچ جا نرسیدیم از انتساب به عقل خوشا به دست تو ای عشق انتخاب شدن چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸ دولت گم شده باغ با دلهره در حال شکوفا شدن است رود با همهمه آماده دریا شدن است
ابرها لکه دامان زمین را شستند خاک در تاب و تب گـرم مطلا شدن است
سر زد از پیرهن پاره شب یوسف ماه دولت گم شده در معرض پیدا شدن است
بگسل ای سلسله ای سلسله ممتد شب نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است
ای گشاینده ترین دست کلید تو کجاست قفل این پنجره ها منتظر وا شدن است
گوش کن ای شب کر! صحبت صبح است و سحر آفتاب آمده کی فرصت حاشا شدن است
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ اردی بهشت اردی بهشت نزدیک است سالگرد سبز آن ستاره سرخ که در خواب رویاهای من نطفه بست و در شب با شکوه چشمان تو زاد یادت می آید چقدر شبیه شکل هم بودند شعرهای من و چشم های تو آنقدر که طیران واژه ها از لب بام لب های لال من با بال بال پلک های نرم تو پرواز پروانه ها را در باغ به یاد می آورد؟ یادت می آید تو به من گفتی : «واقعا شعرت شنیدن دارد» و من به تو گفتم: « نه آنقدر که چشم تو دیدن دارد » و هر دو به این قافیه خندیدیم ؟ و اینک اردی بهشت نزدیک است به زاد روز آن ترانه سبز برایم پیراهنی بفرست به رنگ دقایق بی قرار در حوالی ساعت پنج عصر به سادگی سه شنبه ای از اردی بهشت سبز سال پیش و به بوی کوچه ای گنگ و گیج از دود عود و از عطر نسیم بعد از آنی که در خیال خویش از میان آن گذشته باشی اردی بهشت نزدیک است. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |