از مخمل و ابريشم

شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩

 

 

              پرده اول سال 78

به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را

به دست ابرهای تیره دادی آفتابم را

و حالا مثل نیلوفر به دنبال رد پایت

به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را

یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت

اگر روزی برایت می نوشتم التهابم را

و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم

دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابم را

و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم

فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را

که تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد

که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را

 

                 پرده دوم ده سال بعد!

 

خدا را کدخدا ای حاکم آبادی بالا

بگو تا دخترت دریابد این حال خرابم را

بگو زلف سیاهش را نریزد بر سر و رویش

نیامیزد به ظلمت قرص ماه و آفتابم را

بگو بر من بشوراند جوانان دهاتی را

ببیند غیرت طوفان تبار عشق نابم را

بگو تا دخترت پایین بیاید از خر شیطان

بگو نگذار تا ناگه بگیرد خون رکابم را

بگو این عاشق از آن عاشقان داستانی نیست

بگو این کله خر می بندد از نو راه آبم را

خلاصه گفته باشم کدخدا دیگر خودت دانی

همین حالا همین امروز می خواهم جوابم را

 

اشاره : دوست، برادر و همشهری شاعرم عبدالجبار کاکایی غزلی دارد با همین ردیف و همین قافیه، در سال 78 پرده اول این غزل را با اشاره و پیش درآمد غزل کاکایی دادم به دوست  دیگر شاعر جناب علیرضا قزوه تا در صفحه نازنین و جوانمرگ بشنو از نی چاپش کند هر دو غزل در قالب یک غزل! و به نام من در صفحه بشنو از نی چاپ شد و اگر اشتباه نکنم در شماره بعدی آقای قزوه این اشتباه را اصلاح کردند این اتفاق باعث شد تا از خیر این غزل بگذرم و گذشتم و در دفتر شعرهایم یادداشتش نکردم تا چند وقت پیش که در لای کتاب "آسیا در برابر غرب" شایگان چرکنویس آن را پیدا کردم و تا از مه غلیظ خاطرات ده سال پیش بیرون بیایم پرده دوم آن - به شکلی که در بالا خواندید - سروده شده بود و در حاشیه چرکنویس نگاشته شده بود چرا و چگونه؟ من نمی دانم شاید تقدیر این غزل این بود شاید من پیر شده ام و دلم می خواهد به رویا و خیال بافی پناه ببرم شاید...و شاید صد هزاران شاید دیگر

 

بهروز یاسمی
 
یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۸

 

             ای عشق ای آزادی...

دیریست در غیاب تو تحقیر می شویم

بازیچه تحجر و تزویر می شویم

آزادی ای شرافت سنگین آدمی

این روزها بدون تو تعزیر می شویم

فواره رها شده مصداق سعی ماست

پا می شویم و باز زمینگیر می شویم

قد راست می کنیم برای صعود و باز

از ارتفاع خویش سرازیر می شویم

امروز عقده دلمان باز می شود

فردا دوباره بغض گلوگیر می شویم

*

ما قله های مرتفع فتح ناپذیر

با سادگی به دست تو تسخیر می شویم

ای عشق ای کرامت گسترده ای که ما

در پهنه زلال تو تطهیر می شویم

گرچه به اتهام تو تعزیر می کنند

گر چه به جرم نام تو تکفیر می شویم

اما بی آفتاب حضور همیشه ات

مصداق بیت مختصر زیر می شویم:

یا در هجوم حادثه بر باد می رویم

یا روبروی آینه ها پیر می شویم

بهروز یاسمی
 
یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸

 

                   ؟؟؟

کدام روز این شب تن به آفتاب دهد

سوال روشن ما را کسی جواب دهد

 

یکی جواب دهد این سوال را که چقدر

خزان بیاید و هی دسته گل به آب دهد

 

 

گرفته ایم به گردن گناه عالم را

نشسته ایم که ما را خدا عذاب دهد

 

صدای خسته ما را که کس نمی شنود

مگر به کوه بگویی که بازتاب دهد

 

میان این همه آدم کجاست اهل دلی

که شرح قصه ما را به آن جناب دهد

 

چو روح باده و تاثیر عشق در سر و دل

از اضطراب بگیرد به التهاب دهد

 

کلاغ های کذا را از این چمن ببرد

به دشت و کوه کبوتر دهد عقاب دهد

 

به ابر امر کند تا بیاید و برود

به تشنگان زمین آب و آفتاب دهد

 

بهار را بکشاند به متن این شب سرد

به باغ برگ ببخشد به گل گلاب دهد

 

به هم بریزد و از نو بسازد القصه

روایتی دگر از این ده خراب دهد

 

***

 

زیاد سخت نگیرید ای مسلمان ها

به کافری که به ما کاسه ای شراب دهد

 

"مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ" *

تو وعظ  می کنی و او شراب ناب دهد

 

......

 

* مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد  "حافظ"

بهروز یاسمی
 
سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸

 

      برای پلنگ سر کش ومغرور کوه دالاهو پدرم
       که 
رام وآرام در کنام خود خوابید و بلند نشد

پدرم! آن که قبل در غزلی ، گفته بودم پلنگ دالاهو*

در کمینگاه خویش خوابیده ست، بی توجه به این رم آهو

 

آن سوی نرده های مهتابی، با غرور و وقار رفته به خواب

آهوان با هراس می نگرند ، در تن کوهوار خفته او

 

شعله در چشم او نمی رقصد، صخره از نعره اش نمی لرزد

رعشه بر جان کس نمی افتد، از دو کانون زیر آن ابرو

 

شب شب سور گرگ و روباهست،آری امشب سربزنگاهست

چشمها در پلنگ زل زده اند ، می درخشد چراغ از هر سو

   

می شود باز هم بلند شوی، یا سر جای خود تکان بخوری      

تا بریزد به هم معادله ها ، بشکند تا طلسم این جادو

 

یک طرف بیم و یک طرف امید، سایه ها در گمان و در تردید  

تا تو برخیزی این رم آهو ، سر خود را نهاده بر زانو

          

تو ولی بی خیال این همه چشم، خالی از کینه و تهی از خشم

خفته ای در کنام خاموشت ، مثل کوه بزرگ دالاهو

 

***

 

 

*پلنگ سرکش و مغرور کوه دالاهو

چرا نمی‌رمد از پیشت این رم آهو

 

نه پای دره و دشت و نه شوق قله و کوه

پلنگ خستة غمگین، چه رفته با تو بگو؟

 

مگر نه پنجه کشیدی به روی صورت ماه

مگر نه خیز گرفتی به گردة آهو

 

پس آن غرور پلنگانه گذشته کجاست؟

کجاست شور و شر آن دل مخاطره جو؟

 

چه شد غریو بلندت میان دشت، چه شد؟

کو آن شرارة خشمت به وقت معرکه، کو؟

 

قبول نیست پدر،‌ صخره‌ها نمی‌لرزند

از ارتعاش صدایت ز گرمگاه گلو

 

دوباره نعره برآور ز تنگ سینة خویش

دوباره لرزه در افکن به کوه دالاهو

بهروز یاسمی
 
جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۸

 

             حق داشت آدم

در من دوباره زنده شده یاد مبهمی

دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی

گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من

یعنی زیاد یعنی همسنگ عالمی

دریا کجا و باغ کجا؟ سهم من کجا؟

من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی

-

ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی

احساس می کنی که دلیری که رستمی

مثل اساس فلسفه و فقه مبهمی

مثل اصول منطق و برهان مسلمی

هم چون جمال پرده نشینان محجبی

هم چون بساط باده فروشان فراهمی

-

حق داشت آدم آخر بی عشق آن بهشت

کمتر نبود از برهوت از جهنمی -

با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لبگزه 

قصری پر از فرشته و دیوار محکمی؟

-

باید مجال داد به خواهش به وسوسه

باید درود گفت به شیطان به آدمی!

بهروز یاسمی
 
یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۸

 

             چقدر ماه شدی

چقدر گل شدی امشب چقدر ماه شدی

چه دلفریب شدی تو، چه دلبخواه شدی

 

غرور و سر به هوایی چه عیب داشت مگر

که سر به زیر شدی باز و سر به راه شدی

 

تمام پنجره ها غرق بود در ظلمات

چراغ صاعقه این شب سیاه شدی

 

در آستانه آوار بود شانه من

که ناگهان تو رسیدی و تکیه گاه شدی

 

مرا ز راه به در کرده بود چشمانت

دوباره راه شدی نه! دوباره چاه شدی

 

دوباره چاه شدی تا بیفتم از چشمت

دوباره مرتکب بدترین گناه شدی

 

تو باز عاشق آن آشنا شدی دل من

چرا دوبار دچار یک اشتباه شدی!؟

 

بهروز یاسمی
 
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸

 

              آستانه صبح

در آستانه صبحیم و آفتاب شدن

دوباره شرم حضورت دوباره آب شدن

 

ستاره های بلند طلیعه دار سحر

چقدر مانده به فردا به آفتاب شدن؟

 

بریز از این می دوزخ تبار تلخ بریز

هنوز چند قدح مانده تا خراب شدن!

 

به هیچ جا نرسیدیم از انتساب به عقل

خوشا به دست تو ای عشق انتخاب شدن

بهروز یاسمی
 
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸

 

             دولت گم شده 

باغ با دلهره در حال شکوفا شدن است

رود با همهمه آماده دریا شدن است

 

ابرها لکه دامان زمین را شستند

خاک در تاب و تب گـرم مطلا شدن است

 

سر زد از پیرهن پاره شب یوسف ماه

دولت گم شده در معرض پیدا شدن است

 

بگسل ای سلسله ای سلسله ممتد شب

نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است

 

ای گشاینده ترین دست کلید تو کجاست

قفل این پنجره ها منتظر وا شدن است

 

گوش کن ای شب کر! صحبت صبح است و سحر

آفتاب آمده کی فرصت حاشا شدن است

 

بهروز یاسمی
 
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧

 

         اردی بهشت

 اردی بهشت نزدیک است
سالگرد سبز آن ستاره سرخ
که در خواب رویاهای من نطفه بست و
در شب با شکوه چشمان تو زاد
یادت می آید چقدر شبیه شکل هم بودند
شعرهای من و چشم های تو
آنقدر که طیران واژه ها
از لب بام لب های لال من
با بال بال پلک های نرم تو
پرواز پروانه ها را در باغ به یاد می آورد؟
یادت می آید تو به من گفتی :
«واقعا شعرت شنیدن دارد»
و من به تو گفتم:
« نه آنقدر که چشم تو دیدن دارد »
و هر دو به این قافیه خندیدیم ؟
و اینک اردی بهشت نزدیک است
به زاد روز آن ترانه سبز
برایم پیراهنی بفرست

به رنگ دقایق بی قرار

در حوالی ساعت پنج عصر

به سادگی سه شنبه ای از

اردی بهشت سبز سال پیش

و به بوی کوچه ای گنگ و گیج

از دود عود و از عطر نسیم
بعد از آنی که در خیال خویش

از میان آن گذشته باشی

اردی بهشت نزدیک است.  
بهروز یاسمی
 
یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦

 

                صبح بی تو رنگ بعداز ظهر یک آدینه دارد

اشاره : مطلب زیر در روزنامه اعتماد ملی روز ۵ شنبه ۱۷ آبان - ویژه نامه قیصر ـ چاپ شد منتها با حذف بخش هایی از آن - با هماهنگی خودم البته ـ و چند غلط چاپی! ضمن سپاس از سرویس ادبیات روزنامه اعتماد ملی به ویژه آقای ولی زاده متن کامل آن را در اینجا می آورم

- او نمرده است ، اوخود را به مردن زده تا روزگار دیگر کاری به کار او نداشته باشد، روزگار چشم ندارد یک روز او را خوشحال وبی ملال ببیند، روزگار هرچه وهرکس راکه او دوست دارد از او دریغ می کند، پس حق داردکه با تمام وجود خود را به مردن بزند، او سال های سال مرده است تا یک دم زندگی کند، حالا چگونه با یک نسیم می میرد؟ این همه آدم بی خود جمع شده اند، روزنامه ها هم بی خود می گویند، این شیون ها هم لابد بی خود است، کمر من هم بی خود شکسته است ، اصلاً همه این ها بی خود وبازی است ، این چشم ها دلیل تازه می خواهند.

ما- جماعت شاعر- قیصر را به شعر و به نام شعر نمی شناختیم ، به واسطه شعر می شناختیم ، شعر او ما را متوجه انسانیت عظیم و بشکوهی کرد که شعر ذره کوچکی از آن بود، شعر او اگر این همه شیوا و شیرین و دلنشین بود به این خاطر بود که درصافی جان شیفته او پاک و پالوده می شد، کلمه برای او وسیله نبود کلمه خود زندگی ، کلمه خود درد، خود عشق وسرانجام خود مرگ بود .

رنج ، صفای باطن او را خوراک می داد و این یکی زلالی شعر او را ، کلمات در پاکی و زلالی جان او رام و آرام و لطیف می شدند، در شعر او مفاهیم ، مضامین ، اشیاء و واژه ها یکی و یگانه شده اند، درد در شعر امین پور یک واژه ساده سه حرفی نیست تا قافیه ای شود یا نقطه چینی پرکند و یا به مدد واژگان دیگر تصویری بسازد تا حس درد را القاء کند ، درد عین درد است ، هم چنانکه عشق عین عشق . او از تسلط خود بر زبان و از قابلیت های جادویی آن برای بیان مفهوم استفاده نمی کرد، دردها و دغدغه هایش را به جامه واژگان می آراست واین کلیدی ترین راز تمایز شعر او با شعر دیگرانی است که با توانایی و اشراف بر زبان سعی در مضمون پردازی وتصویر سازی دارند.

تجربه شاعرانه زندگی نه الزاما زندگی شاعرانه فاصله بین شئ و واژه را در شعر او از میان برداشته بود. طبیعت در او و در شعر او جاری و ساری بود تا شعرش این همه طبیعی به نظر برسد، تن ، روح ، طبیعت وزبان به یک اندازه در او با هم آمیخته بود، به همین دلیل کلمات خام ، خشک ، و خشن در جویبار پاک و زلال ذهن او شسته می شدند و معطر، مؤدب ، متبرک و فروتن بیرون می آمدند تا پاکیزه گی مضمون و معنای انسانی شعر او را نیالایند.

بهشت او زمینی بود و زمین او بهشتی مصداق دقیق این بیت خواجه :

زمیوه های بهشتی چه ذوق دریابد

 هرآنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید

اخلاق در شعر او قلمرو وگستره ای دارد به وسعت دنیا و آخرت ازخاک تا افلاک شاهین ترازو در این جا هم درعین اعتدال است ، شعر او جهان روحانی و معنوی را به دنیای مادی و زمینی پیوند می زند چرا که خود درد خانگی وجاودانگی راباهم داشت ، هم چنانکه درد پوستی و درد دوستی را:

تورا به راستی / تورا به رستخیر/ مراخراب کن /که رستگاری ودرستکاری دلم / به رستگاری و درستکاری همین غم شبانه بسته است .

به جرأت می توان ادعا کرد که هیچ شاعری در دوران معاصر به اندازه قیصر امین پور دغدغه تناسب و تعادل فرم و محتوا - چه در زندگی چه درشعر- نداشت ، به همان قدر که درکار کشف مضمون تازه بود، در به خدمت گرفتن زبان مناسب و متناسب آن هم دقت و وسواس وحساسیت والبته استادی به خرج می داد :" نان را ازهر طرف بخوانی نان است " ناگهان چقدر زود دیر می شود" " و قاف ،حرف آخر عشق است ، آنجا که نام کوچک من آغاز می شود" کاش این زمانه زیر و رو شود   روی خوش به ما نشان نمی دهد " نمونه های کوچکی از تلاش موفقیت آمیز او در ترکیب وتلفیق خلاقانه صورت ومعنی ویگانگی ذهن وزبان اوست .

"قاف" واقعاً حرف آخر عشق و واقعاً حرف اول اسم کوچک شاعر است، به ایهام ظریف " اسم کوچک " که بین نام درمقابل نام خانوادگی و فروتنی شاعر در کوچک شمردن خود شناور است دقت کنید. " کاش این زمانه زیر و رو شود" نفرین نیست یا تنها نفرین نیست ، دعاست یا دعا هم هست ، چراکه زمانه چون سکه دو رو دارد و در این جا تنها روی ناخوش خود را نشان می دهد تا شاعر با "ای کاش " آرزو کند که روی خوشش را هم بنمایاند.

به بالایت قسم ، سرووصنوبر باتو می بالند

 بیاتا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

چقدر این کارها آدم را یاد ظرافت های حافظ ودرهم تنیدگی شکل ومحتوا می اندازد:

به گیسوی توخوردم دوش سوگند

 که از پای تومن سربر نگیرم

بلندی و سیاهی گیسو با دوش وسربرنگرفتن شاعر ازپای معشوق افتادن گیسو برروی پا توصیف والقاء شده است ، ضمن اینکه"دوش " غیر از دیشب ، معنی دیگری هم دارد : دوش ممدوح .

یا:

 بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

 فرصتی دان که زلب تابه دهان این همه نیست

ازلب تا به دهان واقعا این همه نیست درعین آنکه فاصله مرگ و زندگی است .

قیصر از معدود شاعرانی بود که چنانکه می اندیشید وزندگی می کرد  می سرود ، شعر اوبه شکل حیرت آوری جهان فلسفی ، اجتماعی و عاشقانه اش را باز می تاباند و به تماشا می گذارد ، طرح موجز و فشرده و در عین حال عمیق و وسیع سؤالهای فلسفی ، نگاه حافظانه او رابه جهان نشان می دهد :

چرا همیشه همین است آسمان و زمین

زمان هماره همان و زمین همیشه همین


اگرچه پرسش بی پاسخی است می پرسم

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین



اگرکه چون و چرا با خدا خطاست ، چرا

چرا سؤال و جواب است روز بازپسین


مقایسه کنیدبا این بیت های حافظ :

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که درپرده اسرارچه کرد

آنکه پرنقش زداین دایره مینایی

کس ندانست که درگردش پرگار چه کرد



عارفی کوکه کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد


همیشه نگران و منتظر موعودی بود تا او را و همه ما را از این منجلاب نجات دهد وبالا ببرد:

تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

       

نمی دانم کجایی یا که ای ، آنقدرمی دانم

که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما


شب وروزاز تومی گوییم ومی گویند کاری کن

که "می بینم" بگیرد جای "می گویند"های ما


باز مقایسه کنید با حافظ :

شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند


به دلیل همه آنچه به مصداق " حرفی ازآن هزاران که اندر عبارت آمد " وبه اختصار گفته شد و همه آنچه به دلیل تنگنای این مقال و مجال نگفته ماند، قیصر وشعرش به پایه ومایه ای از محبوبیت ومقبولیت توأمان دست یافته بود که سالها کسی را یارای رسیدن به آن نیست ، تمام شاعران از هر دسته ، گروه ، جناح و ایسمی هم قبولش داشتند وهم دوستش.

شاعران سنتی و نوپرداز به یک نسبت وبه یک اندازه به شعر و شخصیت او احترام می گذاشتند چرا که او به چنان تعادلی در تلفیق این دو دست یافته بود که جای هرگونه حرف وحدیثی دراحتمال تمایل اوبه دیگر سو باقی نماند .

-تلاش برای مصادره کردن او از طرف هردسته ، گروه ، جمع وجماعتی گناهی است نابخشودنی ، قیصرامین پور بزرگتر از آن بود که درچارچوب تنگ و محدود تقسیم بندی های رایج ادبی وسیاسی بگنجد ، او به جامعه بزرگ بشری تعلق داشت .

اوحجت موجه استادان ادبیات فارسی بود ، جماعتی که به حق یا ناحق به دگماتیسم وجانبداری از سنت متهمند، همچنین نماد شاعران تحصیل کرده و فرهیخته وپل پیوند دانشگاه با ادبیات خلاق ومدرن .

تمام طول این 8 سال پس از تصادف با آن همه درد و زخم آرام و مهربان ساخت و یکبار لب به شکوه باز نکرد

-روزی از او پرسیدم که هیچگاه از خدا گله نکرده ای که چرا من ؟ خندید وگفت : اگر مثل سید( سیدحسن حسینی ) من هم می رفتم چه؟ ! وگفت که از خدا خیلی هم سپاسگزار است ، این همان نگاه با شکوه وبی زوالی است که مخصوص بندگان خاص خداست .

اگر دشنة دشمنان بود گردن و اگر خنجر دوستان ،گرده ، هرچه داغ دل بود دیده بود و هر چه خون دل بود خورده بود و دم نزده بود ، حرفها داشت وتردید اینکه بزند یا نزند ، اگر چه سراپا زرد و پژمرده بود به سر سبزیش هم کاجی نبود، برج عاجی امن تر از فقر وتنهایی وبی کسی خود نمی دانست ، شاهد تحکم او - چیزی که هیچ کس از او ندیده بود - با یکی از مسئولان فرهنگی بودم که پیشنهاد پرداخت هزینه های بیمارستان را به او می داد

-روز ششم شهریور بعداز جلسه نقد وبررسی کتاب " دستور زبان عشق " همراه هم به سخنرانی آقای خاتمی در مسجد ولیعصر خیابان وزرا رفتیم وحدود ساعت 11 شب او را به خانه اش درگیشا رساندم، پیاده که شد، دره ای دوّار از حول و هراس ، آسمان وزمینم را فراگرفت که نکند آخرین بارباشد ... که چرا درجلسه امروز تند وبی پروا کتابش را نقدکرده بودم اگرچه درپایان جلسه با همان بزرگواری ومناعت طبع گفته بود :

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد که ازتعریف دوستان خوشحال و از نقد فلانی دلگیر نشوم .

-جسمش زیر بار عظیم عشق و انسانیت و معرفت و مهربانی ، نحیف وناتوان شده بود و روز به روز تحلیل می رفت ، مرگ 8 سال با او مدارا کرد به خاطر مهربانی ، به خاطر شعر و به خاطر زندگی ، مرگ در مواجهه با او شرم داشت پس به جشن تولد دعوتش کرد تا سر از مجلس ختم خود درآورد.

دکتر قیصرامین پور دومین روز از دومین ماه آمد وهشتمین روز از هشتمین ماه سال رفت تا آغاز وانجام این 48 سال هم چون میانه اش در عین کمال و اعتدال باشد.


از رفتنش دهان همه باز

 انگار گفته باشند: پرواز پرواز

 

10/8/86

1

بهروز یاسمی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ